چیز
دست نوشته های خبرنگار گیلانی
ساغری در اشک ناتوانی خویش
این روز ها جز آوای بامداد بزرگ مرهمی هست؟
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزي نظير آتش در جانم پيچيد
سرتا سر وجود مرا
گويي
چيزي به هم فشرد
تا قطره اي به تفتگي خورشيد
جوشيد از دو چشمم
از تلخي تمامي درياها
در اشك ناتواني خويش ساغري زدم....
...
اي كاش مي توانستم
يك لحظه اي كاش مي توانستم
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند
اي كاش مي توانستم
!! نوشته شده توسط چیز باشی
| 14:17 | چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
•
