چیز
دست نوشته های خبرنگار گیلانی
بالاخره شد آنچه نباید می شد و از فردا دیگر آفتاب از شرق طلوع می کند. صبح اول وقت بود که معدود بچه های سحرخیز مطبوعات به هم sms می دادند سرمقاله رحمانیان تو شرق امروز رو بخون، خبراییه. در کنفرانس مطبوعاتی دبیر جشنواره مطبوعات هم بحث شرق پیش آمد وقتی خبرنگار جام جم درآمد که سال گذشته انجمن صنفی همه جوایز را به یک روزنامه خاص داد. آخر برنامه هم خبرنگار شرق از همه جا بی خبر برای گرفتن مصاحبه جلو رفت که یکی گفت: خبر داری روزنامه تان تعطیل شده؟ شرق و نامه توقيف شدند حافظ و خاطره لغو امتياز - وحید پور استاد یک زمانی بود که به دام افتادگان شرق و غرب وقتی ارشادسازی می شدند خبرگزاری ایسنا به این خوبی و ماهی وجود نداشت که بروند درددل کنند و چشم فتنه را از کاسه درآورند اساسی مناظره و اعترافات کیانوری مقابل دوربین تلویزیون هر چه روزها پوچ و پرشتاب می گذرند شب ها بدجوری کش می آیند، آن قدر عنق و بهم ریخته ام که پشه ها هم وزوزشان را از خلا مکنده شب دریغ کرده اند. این بار شرجی چسبناک و رخوت انگیز دریا کنار حالم را بدتر کرد. ببخشید که این ها را می گویم، ببخشید که این جا را با دفتر شخصی خاطرات اشتباه گرفته ام؛ اما حالم دارد بهم می خورد. حوصله هیچ کس و هیچ چیز را هم ندارم.. از آن سید پرحرف و کم عمل که در ینگه دنیا این بار دیگر نیازی به پنهان شدن در توالت سازمان ملل نمی بیند گرفته تا جهانبگلو که شستش خبر دار شده قهرمان این مردم احمدی نژاد و قهرمانان سریال نرگسند و با آبرو داری پای خود از مهلکه بدر برده... نه این که با نوشتن من و ابراز نظر و افاضه فضل مشکلی از کسی – از جمله خودم - حل بشود اما این سنگین قلمی شده تب سنج مریض احوالیمان گویا. البت می ترسم ازین به بعد از آه و ناله و بدبختی و بیچارگی به این آسانی ها خلاصی نداشته باشم، آخر طی یک سری فعل و انفعال محیرالقول مسئولان روزنامه به این نتیجه رسیده اند که صفحه جامعه در مطبوعات ایران چیز بیخودی است و خواسته اند که به جایش صفحه حوادث دربیاوریم. نتیجه جلسات متوالی استدلال و خواهش و تمنای ما هم این شده که به تدریج حوادث بشویم تا کسی بویی نبرد که به قول یکی از بچه ها قرار است از این به بعد نانمان را در خون مقتولین ترید کنیم و بخوریم. این شعر مال سید مهدی موسوی است که خیلی پیش ترها خوانده بودمش. نمی دانم چرا دوباره یادش افتادم و تو کاغذپاره ها پیدایش کرد. امیدوارم درست یادداشت برداشته باشم. احمقانه روی میز، احمقانه زیر میز احمقانه صبر کن، احمقانه تر بگریز احمقانه زیر برف، احمقانه سبز بهار احمقانه تابستان، احمقانه تر پاییز در تمام این ابیات توی پوچ زندگیت احمقانه خنده کن، احمقانه اشک بریز احمقانه تر از خود، احمقانه تر از جمع مثل یک زن احمق، مثل مرد احمق نیز شهر خیمه شب بازی... و خدای نخ در دست ششصد و چهل برده، سیصد و چهار کنیز احمقانه اول باش، احمقانه آخر باش احمقانه صلح بکن، احمقانه هی بستیز احمقانه سنگ بشو، احمقانه تر عاشق احمقانه بوی خون، احمقانه چیزی تیز احمقانه حس گناه، احمقانه تر وجدان احمقانه لخت لخت، احمقانه چشمی هیز احمقانه هی تکرار، احمقانه کار و کار احمقانه شهر کثیف، احمقانه شهر تمیز شهر خیمه شب بازی... و خدای نخ در دست خنده تماشاچی، شهر مسخره آمیز صبح: احمقانه سلام، عصر: احمقانه وداع احمق کمی جذاب، احمق خیال انگیز بین پوچی و پوچی، انتخاب یک سوراخ احمقانه عشق من، احمقانه مرد عزیز یک تساوی مضحک، زن مساوی مرد است مرد از احمقی لبریز، زن از احمقی لبریز شاعری که می خواهد از خودش فرار کند احمقی که می خواهد از هر آن که و هر چیز.. شهر خیمه شب بازی... و نخی که پاره شده یک طناب سرگردان، نعش مرد حلق آویز بدین مژده گر جان فشانم رواست. سجاد و مهدی بالاخره دات کام شدند. زین پس به جای چراغ های خاموش بفرمایید مهجاد دات کام. خداوند همه بر و بچه های وبلاگستان را عاقبت به خیر کند. بلند بگو آ..
| Design By : Night Skin |

