تبليغاتX
چیز
دست نوشته های خبرنگار گیلانی

سردار طلايي كه عموما چهره اي متعادل و ملايم از او سراغ داريم.(داريم؟) به طور مستقيم تهاجم وحشيانه ديروز رو هدايت مي كرد. رويا ملكي توي اون هير و بير چند كلمه اي با سردار حرف زده كه تو شماره امروز كارگزاران چاپ شده. طلايي گفته كه نگران دستگير شده ها نباشيد چون در چارچوب قانون با آن ها رفتار خواهد شد. علت برخورد هم از نظر طلايي فقط و فقط نداشتن مجوز بوده. سر آخر هم فرمودند كه نيروهاي لباس شخصي كه ديروز به دليل فعاليت ويﮋه پليس زن فرصت خودنمايي چنداني پيدا نكردند جزو نيروهاي انتظامي بوده كه براي انجام ماموريت قانوني حضور داشتند.

 

بیانیه ادوار تحکیم: فاجعه در راه است

عکس های ادوار نیوز

عکس های کسوف

عکس های منصور نصیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:58  توسط چیز باشی  | 

عکس از مکنصور نصیریتازه رسیدم خونه؛ نمی دونم اونایی رو که امشب رو باید کتک خوره، زخمی و تحقیر شده تو بازداشت بگذرون چه حالی دارن اما من مغزم داره سوت می کشه، نه از حمله وحشیانه نیروی انتظامی که این تازگی نداره و نه از پلیس های چادر به سر و باتوم که وحشیانه باتوم به سر و صورت زنان می کوبیدند و اسپری های اشک آورشان را توی چشم ها تا ته خالی می کردند. از آزادی وحشی های گروه فشار که لابلای نیروهای انتظامی فحش می دادند و می زدند هم نه، و نه حتا از کشیده محکمی که خوردم. اما حالم به هم خورد از ادعای تو خالی و بی عمل صدها نفری که امروزتوی خانه هاشان ماندند و 50-60 نفری را که پای امضایشان ایستاده بودند به دست باتوم پلیس سپردند. من هنوز نمیتونم بیگانگی و بی تفاوتیصدها عابر تماشاگر رو درک کنم. اون پیرمردی که فریاد می کشید "حقشونه، چه جوری باید حالیشون کرد که مثل آدم لباس بپوشن؟" هیچ تفاوتی با هزاران پیر مردی که هرروز تو کوچه و خیابون می بینیم نداشت. آن زنی که می گفت "از بیکاری نمی دانند چیکار کنند دیروز تیم ملی باخته امروز شلوغ می کنند" از کجای این شهر شلوغ آمده بود؟ اون سربازی رو که سعی داشتم متقاعدش کنم که مردی را که تنها جرمش بلند کردن دختری کتک خورده از روی زمین بود آزاد کند چه طور می اندیشید که می گفت من حاضر نیستم به خاطر این جنده ها اضافه خدمت بخورم یا بفرستنم زاهدان. وقتی که پنج شش نفری که از دست پلیس جان سالم به در برده بودند گوشه ای نشسته و یار دبستانی من می خواندند چرا آن طرف تر دختر ها و پسرهای جوان بهشان می خندیدند؟ چرا راننده تاکسی می گفت که اگر این ها پدر، مادر داشتند و خانواده داشتند نمی آمدند اینجا همه را دور خودشان جمع کنند؟ نکند ما واقعا در مورد سطح فرهنگی مردم کشورمان و همدلی و همراهیشان با آرمان های آزادیخواهانه متوهیم؟ یعنی تا این حد...؟ نمی دانم مغزم دارد سوت می کشد 

 

- لولی در ميدان هفت تير
- از تجمع زنان چه خبر؟
- در ساعت پنج عصر، تجمع زنان به خشونت کشيده شد
- تجمع ميدان هفت تير به خشونت کشيده شد
- تجمع فاقد مجوز شماری از زنان در ميدان هفت تير
- سهم زن، نيمی از آزادی
- تجمع زنان در نطفه خفه شد
- روز خوشبختی زنان پليس
- تجمع آرام و بی‌حرکت ما به غوغايی تبديل شد که بيا و ببين
- امان از اين همه ايرانی بازی
- نيروهای امنيتی جمهوری اسلامی با توسل به خشونت، تجمع مسالمت‌آمیز زنان در ميدان هفت تير تهران را متفرق کردند
- تجمع اعتراضى زنان در ميدان هفت تير
- خشونت و دستگيرى در تجمع اعتراضى ميدان هفت تير
- تجمع زنان در ميدان هفت تير پايان يافت
- تجمع زنان در ميدان هفت تير با دخالت نيروی انتظامی پايان يافت
- زنان، با باتوم زنان هم کتک خوردند
- تجمع فعالين حقوق زن به خشونت گرائيد
- صدای آزادی خيلی نزديک است!
- It happened in Tehran at 5 p.m

لینک ها از: عصیان

             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 21:56  توسط چیز باشی  | 

یادش بخیر آن زمانی که خبرنگار سیاسی بودیم. دو روز گذشته که برای تهیه یک گزارش با چند تا از نمایندگان مجلس تلفنی گپ زدم حسابی داغ دلم تازه شد که این حجم جذابیت و سرگرمی را از دست داده ام. بگذریم که آخر سر از گزارشی که قرار بود تحویل بدهم یک یادداشت- گزارش بی خاصیت  درآمد اما واقعا حسن همجواری و همکلامی با نوابغی چون کوچک زاده را آسان نشاید ز کف دادن! خوش به حال مهجاد اینا.

 من شرق را تحویل نمی گیرم کارگزاران که کارگزاران است

قبل از این یک بار موقع انتخابات با کوچک زاده مصاحبه کرده بودم که کلی حرف های قشنگ قشنگ زده بود. همان روزها ملی مذهبی ها در حمایت از معین بیانیه داده بودند که کوچک زاده گفته بود "ابراهیم یزدی و بقیه این ها مگر رویهم چه قدر محبوبیت دارند که حالا آمده اند در حمایت از معین بیانیه داده اند. این دست و پا زدن ها کمکی به اصلاح طلب ها نمی کند" وقتی هم گفتم خوب پس چرا اجازه ندادند یزدی کاندیدا شود تا وزن واقعیش معلوم شود عصبانی شد و گفت که حواسش هست که دارم شیطنت می کنم اما من حواسم را جمع کنم که یکی از اعضای ستاد قالیباف که کنارمان ایستاده بود حرف هایمان را ضبط می کند. سر آخر هم جواب سوالم را این طور داد: "چون صلاحیت ندارد". مصاحبه را هم خودش با این جمله تمام کرد که اصلاح طلب ها عرضه ندارند کدخدای یک ده باشند آن وقت میایند و حرف های قلمبه سلمبه می زنند. به طور کاملا طبیعی این مصاحبه کار نشد تا این که پریروز برای پیگیری خبرجعلی بودن مدرک رییس سازمان بهزیستی و بررسی آن در کمیسیون اصل 90 به کوچک زاده زنگ زدم. هنوز حرف درست و حسابی از دهنم بیرون نیامده بود که گفت"عزیز من برو به مسئولین روزنامه بگو برای کوبیدن احمدی نژاد را های با کلاس تری پیدا کنند با این بامبول ها کارتان راه نمیفتد" بنده هم در کمال نزاکت سعی کردم وظیفه رسانه های گروهی و اساسا این که خبر را اولین بار یک خبرگزاری جناح راستی داده توضیح بدهم که جواب شنیدم " حالا هر کی هر کاری کرده مهم اینه که شما این وسط بل گرفتید" گفتم مگر شما ذهنیتی از روزنامه ما دارید که این طور قضاوت می کنید؟ اصلا کارگزاران رو می خونید؟ فرمودند "نه، البته با من مصاحبه هم کرده بودید که پیگیری نکردم، نمی دانم چکارش کردید. ولی اسم روزنامه خودش معلوم است دیگر: کارگزاران." به هوای این که ازش حرف بکشم و تهش یک چیزی در بیاید صحبت را ادامه دادم که روزنامه چنین است و چنان است و اصلا شما چرا این طور بدبینید و از این حرفا. کوچک زاده گفت:" شرق هم همین ها را می گفت اما الان دو سال است که هر وقت زنگ می زنند جوابشان را نمی دهم" در پایان هم خاطرنشان ساختند که حق ندارم کلمه ای از این حرف ها را بنویسم و گرنه پدر من و روزنامه را باهم در میاورند. ما هم تشکر فراوان نمودیم و خداحافظی.

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 23:27  توسط چیز باشی  | 

 

من نمی توانم درک کنم که این شرایطی که ما در آن قرار داریم دارای چه ویژگی هایی است که آن را از سایر اوقات متمایز می کند؟ اصلا "این برهه حساس زمانی" طبق کدام منطق برایش خاص و حساس بودن تعریف کرده ایم؟ مانا در زندان

دیروز سر همین موضوع با همکار سرویس سیاسیمان بحث می کردم. این همکارمان که اتفاقا خودش آذری است از توقیف روزنامه ایران و بازداشت نیستانی و قاسمفر دفاع می کرد، استدلالش هم این بود که در شرایط خاص امروز ایران و در حالی که آمریکا منتظر است تا از اختلافات و درگیری های قومی سوء استفاده کند، این اقدام برای تسکین عصبانیت آذری های خشمگین که پس از مدت ها یک واکنش اعتراض آمیز عمومی انجام داده اند، لازم بود. آقای همکار ضمن این که تاکید می کرد حواسش هست تا دائی جان ناپلئون وار نگاه نکند اما بازداشت مانا را به نفع خودش می دانست، چون ممکن بود برای به آشوب کشیدن ایران نقشه قتل مانا را طراحی کنند؛ اما در زندان جانش محفوظ است و زود هم آزاد می شود. چیزی نمانده بود همه مسافران اتوبوس وارد بحث پرشور ما بشوند که به دفتر روزنامه رسیدیم و بحث نیمه تمام ماند. اما همش یک ساعت بعد این بحث آنجا هم پیش آمد که یکی از بچه های سرویس می گفت دولت مجبور بوده چنین کاری بکند وگرنه نمی توانست جلوی آشوب ها را بگیرد. پرده آخر ماجرا هم عصر همان زوز بود که با همکار عکاسمان در دفتر مجله پای این مساله وسط کشیده شد. این یکی همکارمان تاکید می کرد که بی برو یرگرد کار ایران جمعه اشتباه بوده و این اعتراضات گسترده نشان می دهد که حتما توهین بزرگی بهشان شده. بهش گفتم  پس چرا تو و همشهریانت به لهجه برره ای که این همه شبیه لری است اعتراض نکردید یا لهجه لری دوبله فیلم آستریکس و اوبلیکس باعث نشد تا آشوب بپا کنید و شرایط ویژه به وجود بیاورید؟

یکی به من بگوید این شرایط ویژه دقیقا تعریفش چیست و مرجع تشخیص آن کجاست؟ آمدیم و فردا همین دوستان آذری ما که عموما کوچکترین اطلاعی نسبت به تاریخ و فرهنگ قومشان ندارند(اصلا خودم را می گویم که یک رگم ترک است، سوء تفاهم نشود) یا بزرگترین تفریح روزمره شان تعریف همین جوک های قومیتی است عشقشان کشید برای اعتراض به حمید ماهی صفت تظاهرات کنند؛ آن وقت دولت باید بیاید جوک گفتن را ممنوع کند؟ یا چه می دانم مثلا دو هزار نفر از دیدن کاریکاتور احمدی نژاد به غیرتشان بربخورد و در قم کفن بپوشند آن وقت بیایند روزنامه ها را تعطیل کنند و برای آرام شدن معترضان مثلا هادی حیدری را در تحریریه اعتماد ملی شلاق بزنند. چرا حتا در فکرمان این مجوز را صادر می کنیم که تحت عنوان مبهم "شرایط حساس فعلی" به تحدید آزادی بپردازند؟ گیرم عمو سام هم کمین نشسته باشد، حرف های استاد بهنود هم در مورد خویشتن داری مطبوعات و نسوزاندن فرصت ها هم روی چشم، اما دستبند به دست نیستانی و قاسمفر زدن و بستن ایران غیر قابل توجیه است. دوستان روزنامه نگار آخر شما دیگر چرا؟    

 

یادداشت بزرگمهر حسین پور:شما خنده تان نمی گیرد؟

سوسک های شیراز به روایت نیک آهنگ                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 18:25  توسط چیز باشی  |