جوانیم؛ یعنی بیش از 30 سال نداریم. تحول خواهیم؛ یعنی از وضع موجود ناراضی هستیم ، اما در چارچوب قانون اعتراض می کنیم. در انتخابات شرکت می کنیم چون راه بهتر از حرکت دموکراتیک برای اصلاح امور نمی شناسیم.به فهرست اصلاح طلبان رای می دهیم چون دغدغه مشترک بیشتری داریم و بهتر حرف همدیگر را می فهمیم..
این جملات شناسنامه پایگاه اطلاع رسانی ائتلاف جوانان و دانشجویان اصلاح طلب با نام «زمستان داغ» است. توی لیست وبگردی هاتان به این جا هم سر بزنید، حتی شما که میانه ای با شرکت در انتخابات ندارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:36  توسط چیز باشی |

سبیل بیست، بیست و دو ساله نشانم می دهد. باز پنج شنبه عصری در خانه پدری بودم و خسته از انرژی صرف شده برای بگو بخند و همزبانی با اهالی خانه، شب که حجم اتاقم – حالا با تغییراتی که مادر و خواهرم داده اند دیگر سخت می توانم بگویم اتاق من- دوباره مال خودم شد، به خاطرات مکتوب سرک کشیدم؛ دفتر های خاطرات، نامه ها و یادداشت ها، داستان ها و شعر ها. بعد ترسم گرفت از این همه سال، از این همه اتفاق و این همه یاد. جدا که نوشتن ریسک بزرگی است، حتا وحشتناک تر از عکاسی. عکس لحظه ای از ظاهر و روبنا را توی قاب می کشد اما نوشتن، لعنتی، انگار که تیغ کشیده روی لحظه و تمام امعا و احشا را ریخته بیرون. عکس سه بعدی گرفته از زمان، لامصب. حالا می فهمم چرا بابا سال هاست سراغ آن دفتر خاطراتی که با ذوق و شوق، از لحظه تولد تا دو سالگیم را دقیق و مرتب نوشته، نمی گیرد. لابد با دیدن الان من و مقایسه با همه آرزو های دور و درازی که داشته، غصه اش می شود. مثل من که هر بار بعد خواندن «آن» نامه ها، دلتنگ می شوم و بعد بر سر خودم فریاد می کشم که پسر، مگر آزار داری؟ اصلا نمی دانم چرا حتی وقتی ثبت لحظه یکی از بزرگترین تخلفات زندگیم -خوردن اسکیمو (بستنی یخی) در کلاس دوم راهنمایی- را می خوانم، به جای لبخند زدن، نگران همه جوانی های نکرده ام می شوم. آن وقت معلوم است که پیری هم ترسناک می شود. وقتی با میلی عجیب، هنوز هم می نویسی و وقتی می رسد که ساعت ها و ساعت ها برای مرور و فکر کردن فرصت داری. با شکمی برآمده پشت پنجره ای مشرف به حیاطی با منظره پاییز یا روی نیمکت آشنایی در گوشه ای از پارک در حال چرت زدن و پاییدن اطراف.
حسنی هم داشت و آن این که کار در حوزه ورزشی و مهم تر از آن، کار با پژمان راهبر را تجربه کنم. پیش از این هیچ وقت دید خوشی نسبت به مطبوعات ورزشی نداشتم اما حالا می بینم که یک تیم حرفه ای و کاربلد می تواند حتی در فضای نه چندان خوشایند مطبوعات ورزشی، سالم و تاثیرگذار باشد. در بحران مخاطب مطبوعات، وجود امثال پژمان که رگ خواب مخاطب دستشان است و از ریسک نمی ترسند، غنیمتی است. ای کاش همین چند روزنامه باقیمانده هم تکانی به خودشان بدهند و خود را به سلیقه عامه نزدیک تر کنند(حالا گیرم این سلیقه را نازل بدانند) 
