تبليغاتX
چیز


چیز

دست نوشته های خبرنگار گیلانی





















چی می خونی؟ ریاضی. توی مترو، توی اتوبوس، تاکسی،... بعد هم: «وای! چرا ریاضی؟ دوست داری؟» چند بار این سوال را پرسیده باشند خوب است؟ بعد هم  هربار گفته ام: راستش.. و هیچ وقت هم راستش را نگفته ام. پیاده راه می روم که به کسی دروغ نگویم. قدم هایم را می شمرم که به خودم دروغ نگویم، وعده فردای خوب ندهم. اما شمردن که بی عدد نمی شود، عدد هم یعنی ریاضی و ریاضی یعنی سال هایی که رفت، سال هایی که می رود و سال من نیست. چندباری قفلشان کردم به کسی. که یادم بماند، که مال من شوند، نشد. سال که مال کسی نمی شود، آدم هم نشود بهتر است. چون دیگر نمی شود توی چشم هایش دروغ گفت، دست توی دست قلاب کرده ای که چشم هایش می پرسد: دوستم داری؟ زبان باز نمی شود که می ترسد از سوال بعدی؛ با من می مانی؟ سگ می شوی...سگک باز و بعد صدای نفس... چشم ها را که ببندی این جا بهترین جای دنیاست برای فراموشی...اما آخ... باز یکی پس و یکی پیش... کجای کاری؟ بشمار...عدد، عددهای لعنتی.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 14:44 توسط چیز باشی| |

 

به قول کیومرث منشی زاده، شاعر متفاوت شعر فارسی اگر یونان به اندازه شاعرانش ماده گاو داشت، بزرگترین صادرکننده لبنیات بود. اما این وسط عده‌ای شاعرند و عده دیگری فکر می‌کنند شاعرند. پس تعداد شاعران هر روز افزایش پیدا می‌کند و هر چه که مشکلات افزایش می‌یابد، تعداد شاعران هم بیشتر می‌شود. این مقدمه کاملا بی ربط! را داشته باشید تا برسیم به شعرهای معرکه ای از حسین میدری که به دستم رسیده و رسما مرا تکان تکان داده است!!

 

 

سپیدی های قطب و دفتری باز

من اسکیمویم و دربدری باز

دلم یک سورتمه، بسته به شعرت

گوزن غم! کجایم می بری باز؟

 

 

شلخته، دست و پا خیلی چلفتی!

که هستی؟ از کجا هستی؟ نگفتی

نمی بینی جلوی پای خود را؟

که دایم در خیال من می افتی؟

 

 

ملوس لحظه های همزبانی

«میو» گویان عشق و مهربانی

کمین سنگ و بازیگوشی دست

دو گربه روی بام شیروانی

 

 

نه زنگی، نه پیامی، نه ایمیلی

نبودی فکر مجنون، آه ... لیلی!

تو را می خواستم از عمق جانم

مرا می خواستی اما نه خیلی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:42 توسط چیز باشی| |

روزنامه اعتماد

جماعت روزنامه‌نگار بدتر از سلمانی‌ها و دکترها، چشم دیدن همدیگر را ندارند. رسما می‌شود به روزنامه‌نگار ایرانی که در جمع همکاران، بدون طمع منفعت و یا سابقه رفاقت با شخص سومی، از او تعریف کند و کارش را بستاید، جایزه‌ای در حد پولیتزر داد. اصلا هم ربطی ندارد که تو در ماهنامه «طاق بستان» ستون «به عشق شقایق‌های سرخ» را می‌نویسی و به استقلالی‌ها بد و بیراه می‌گویی؛ می‌توانی مسعود بهنود و بقیه را بشوری و از بند آویزان کنی(خودم در این زمینه ید طولایی دارم- ایضا مثل پست پایین، فاطمه شاهد)  خدا نکند که مثلا اعتماد بخواهد یک ویژه‌نامه 48 صفحه‌ای برای پنج‌شنبه‌ها دربیاورد؛ اولا چون جمعه‌ها روزنامه برایمان نمی‌آورند، پس باید دست به جیب شوم و این خوب خودش مقدمه کلی غر خواهد بود که 1000 تومان واسه این چند تا برگ کاهی با بوی نفت و چاپ افتضاح؟ این که صفحه‌بندیش چنین است و مطالبش چنان، بماند. اما خدا نکند یکی از بچه‌های آشنا را که توی ویزه‌نامه مطلب داشته، ببینم. معمولا اولش این‌جوری شروع می‌شود: «به نسبت خوب بود. البته تو این شرایط همینم غنیمته...بی‌تعارف میگم، مطلب تو و مطلب فلانی، یه سر و گردن از بقیه بالاتر بود.. آره، اون که میدونی خودت؛ کپی کاره...» و ازین حرفا. اون وقت در جمع دیگری از همکارها، چنان از خجالت این بنده خدا در می‌آیم که هیچ مرده‌شوری بابابزرگش را این‌جوری نمی‌شورد. حالا غرض از این مقدمه طولانی و بی‌مزه این که، هرچه پشت‌سر ویکند اعتماد گفتم و هرچه تعریف توی رویشان کردم به‌کنار؛ یک صفحه معرکه دارد که همیشه دوست داشتم خودم آن را جایی دربیاورمش. این صفحه که همانا صفحه آخر می‌باشد! و ضد پیشنهاد نام دارد، به جای پیشنهادهایی از سر تعارف و کلی‌گویی، شما را از وقت تلف کردن برای فیلم و کتاب و گالری ... و چیزهایی که در این صفحه معرفی شده، برحذر میدارد. البته به جز محمدرضا شاهرخی‌نژاد و علی شروقی (که او هم زورش رسیده به کتاب احمد غلامی گیر بدهد) بقیه ترجیح داده‌اند سری را که درد نمی‌کند، دستمال نبندند و به اجانب بپردازند. بین آن همه صفحه، شخصا تضمین می‌دهم سه چهار هزار تومان! دیگر هزینه کنم و سرنوشت این صفحه دوست‌داشتنی را دنبال کنم. به جان خودم.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 19:9 توسط چیز باشی| |

داریوش مهرجویی را حتی در مقام نویسنده نمی‌شود دستکم گرفت. با این حال «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» از معمولی‌ترین فیلم‌هایش هم ضعیف‌تر است اما خب، وقتی نمی‌خواهد درگیر داستان نویسی شود، حرف‌های خوبی می‌زند. کتاب را اولش می‌خواستم نصفه کاره ول کنم، اما دیدم خیلی جاها حرف دلم را می‌زند. این تکه مربوط به خودویرانگری را بخوانید که انگ خودم است؛ فاطمه و فیاض هم شاهد! داریوش مهرجویی

«چرا عقل من در این میان کوتاه آمد و اسیر یک تصویر ذهنی شد که از هیچ کجا می‌آمد. چرا نمی‌تواند به همراه خرد تاریخی خود، لااقل در این‌گونه مواقع، اقتدار و مرجعیتی نشان دهد و حکم براند بر این غریزه و این توان عاطفی ناخودآگاه که ناخودآگاهانه می‌تازد و می‌خواهد... جبری را مدام طلب می‌کند و می‌خواهد که نمی‌داند چیست و وقتی هم که در دسترسش است و در کنارش، آن را همچون عروسکی بی روح و چوبین از خود می‌راند و درهم می‌شکند. معنای این کودکی درازمدت تاریخی چیست، چرا این‌طوری‌ام، چرا ما همه این‌طوریم؟ یعنی هرگاه از نظر تاریخی خوشیم و خوبیم، خود به دست خود، خود را ویران و خراب می‌کنیم.... یا از ویرانگران استقبال می‌کنیم»

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:35 توسط چیز باشی| |

معرکه است این شعر استاد صفاری مثل بیشتر دیگرش

 عباس صفاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هنوز هم / دکمه هایت را باز / و پیراهنت را به گوشه ای / پرتاب که می کنی / چیزی از رگهایم می گذرد / شبیه وز وز سیمهای لخت برق / در آسمان شرجی تابستان /  هنوز هم / انگشت های ناز شستت / وقتی می‌لغزاند به زیر / بندهای سوتین سیاهت را / زبانم خشک / و هوای خانه / مانند لحظه ای قبل از وقوع زلزله / آغشته می شود به طعم گزنده مغناطیس /  هنوز هم / چشم در چشم من / دستت که می رود به سمت گوشواره‌هات / تنوره کشان وحشی می شود خون / تا انتهای هر رگ بن بستم /  در اعماق این لحظه بی زمان / هنوز هم مثل تبی برق آسا / وقتی سرایت می کنی به من / فقط جرقه ای / از سر انگشتانت کافی است / تا سراپا شعله ورم کند / مثل پیراهنی آغشته به بنزین و باد

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:23 توسط چیز باشی| |


Design By : Night Skin